چه روزهای جالبی.اینکه هر روز یه چیزی یاد بگیری و بعد بفهمی که واقعا چیزه بزرگی رو بهت یاد دادن،می تونه حس قشنگی رو تو دل آدم بسازه.
چیزایی مثل دعا کردن،امید داشتن و بخشش.
پی نوشت:هیچ وقت دلم نمی خواست فضای وبلاگم حالت یه درد رو حتی یه درد زیرپوستی رو نشون بده.از هرکسی که نوشته های اخیر من رو خونده و تو دلش حس خوبی ایجاد نشده عذر می خوام.دیگه تکرار نمی شه![]()
انقدر لذت بخشه بشینی اتفاقهای زندگی رو کنار هم بذاری.ذره بین بذاری و نظمشون رو ببینی.
دلت یه جوری می شه وقتی می بینی نقش خودت تو زندگی ات بی رنگ نبوده.همچین مورمور می شی وقتی به اومدن و رفتن هات نگاه می کنی.
به آشنایی های مهم و نامهم نگاه می کنی و همش می گی عجب...!
بعد آخر این نگاه کردنهایت،هی به خودت یادآوری می کنی بعد از این با حواس جمع آرزو بکن.بعد از این مواظب ادعاهایت باش.
پی نوشت:
۱.دلم می خواد یه فیلم پر از رنگ ببینم.
۲.دلم می خواد برم جای زخمهایی رو که به بدنه ی ماشینم زدم رو صافکاری کنم.طفلکی داره کهنه می شه و هیچی نمی گه!
۳.دارم یه نقاشی می کشم.بعد چند ماه!
۴.تو وبلاگ دکتر شیری به این جمله برخوردم:
وقتی گرفتاری تو زندگی پیش میاد ، بناست چند وقتی رو اقیانوس غوطه ور بمونی و فقط نظاره گر باشی.
خودم به این جمله اینو اضافه می کنم:
" ولی فقط چند وقت!"
یادمه یه بار به یکی از دوستام گفتم مطمئنم اریک امانوئل اشمیت یه جایی تو زندگی ام داره.یه نقشی،یه اثری،اصلا شاید وجودی...
اولین بار که اثرش رو حس کردم بعد از خوندن عشق لرزه بود.زمانی که تازه خواسته بودم بالاخره اعتماد کنم.زمانی که قلق جنگیدن با تو رو پیدا نکرده بودم.خب من فقط خواسته بودم اعتماد کنم.هنوز حوصله ی کافی برای جنگ و سختی رو نداشتم.وقتی از پونزده سالگی مدام خودتو تو لشکر ببینی،در حالی که همه ازت انتظار دارن حتی یه لحظه هم از تک و تا نایستی،ناخودآگاه می خوای بایستی.بایستی ببینی مثلا چی می شه؟!
ولی بی حوصلگی زمان داره...تاریخ داره.بالاخره باید یه روز نوشت که به سر آمد.بی حوصلگی به سر آمد.
عشق لرزه رو خوندم.انگار اریک یه دوست بود با یه فاصله دور ولی همین بغل دستم نشسته بود و بهم می گفت:آهان این طوری باید اعتماد کنی،نه انقدر ناشی نباش!این جوری....آهان داری یاد می گیری!
کودکم ذوق زده بود.می خواست زمان پیش بره و من به راستی خودم را به زمان سپردم.
آلان دومین باره که اریک کنارم نشسته و داره حرف می زنه.
هوا خیلی سرده.کنار پنجره نشستم.دارم کتاب نوای اسرار آمیز رو می خونم.
به صفحه هایی که برام پررنگ شده بر می گردم.
این خط ها رو دوباره می خونم:
نوای آشنا یک نغمه پنهانی است که فقط حدس می زنیم وجود داره.که می گریزه و محو می شه.نوایی که مجبورمون می کنه تو رویاش فرو بریم.اسرار آمیز و گریزان.
این خط ها رو هم می خونم:
مرد رویایی نبودن شهامت می خواد.می دونید معنای صمیمیت چیه؟معناش چیزی نیست مگر آگاه بودن به حدود توانایی خود.باید با قدرت خود برای همیشه وداع گفت.و باید این مرد حقیر رو نشون داد بدون اینکه سرتون پائین بندازید.
شهامت یعنی مرد واقعی بودن نه رویایی،که بخواهید اعتماد کنید و ضعف های وجودتون رو بدون شرم نشان بدهید.
شهامت یعنی بپذیریم که گاهی می تونیم همدیگه رو راضی کنیم و گاهی مایوس.
واینها توی ذهن خودمه یعنی بعد از اینکه اریک باهام حرف زد،من هم اینا رو بهش گفتم:
مرد یا زن واقعی کسی یه که دست از تعالی هایی که تمام ذهن اش رو پر کرده بر می داره.رویاهایی که توش خودشو قوی و محکم ساخته دیگه براش مسخره می آن.رویاهایی که تصور یه روز ایستادن و ترسیدن از ادامه زندگی،درش نقشی نداره.
مرد یا زن واقعی کسی یه که می ترسه ولی از ترس اش واهمه ای نداره. و چون واهمه نداره دوباره می ایسته.
شاید کمتر زن یا مردی نغمه پنهانی زندگی رو بشنوه.
شاید چون کمتر زن یا مردی دلش می خواد که دست از رویاهاش برداره.کافیه چشم بست و فقط نغمه رو شنید.
پس نوشت:این رو هم یادمه که یه بار یکی دیگه از آدمهای زندگی ام بهم گفت انقدر خودت رو محکم و قوی نبین.به خودت فرصت ترسیدن بده.
آیینه ای که تو رو همیشه زیبا نشون بده مثل زهری می مونه که با یه بار زشت نشون دادنت تو رو می کشه.
ترس چیز بدی نیست.ترس تو رو از حاشیه امن ِ قوی بودن در می آره.بهت نشون می ده که تو هم می تونی ضعیف باشی.این طوری از شکستنت و در خود فروریختنت هم جلوگیری می کنه.
امروز داشتم به نارنجی می گفتم
که من آلان رقصیدنم تماشا داره،بیا ببین!
من الان چیزهایی رو یاد گرفتم که همیشه آرزوی ته دلم این بود که یه روز از پسشون بربیام.
گفتم نارنجی،من دوباره خدایی پیدا کردم که ازش بخوام و اون هم بهم ببخشه.یاد گرفتم از اون دوسال تاریکی که حتی بلد نبودم چطوری دعا کنم بیرون بیام.
نارنجی،من دعا کردم از ته دل! و دعای من بر آورده شد.
نارنجی من الان دارم می رقصم چون از روزهای بی حوصلگی فاصله گرفتم.جنگیدم!نخواستم که کم بذارم!
نارنجی،باورت می شه سعیده ی روزهای پوچ و بی حوصله تبدیل شده به سعیده ی سالهای پرانگیزگی؟!باورت می شه این بار سعیده بی خیال نبود و محکم وایساد.
نارنجی!
باورت می شه سعیده مزه ی حس های قشنگ دنیا رو چشید؟
یادته بهم می گفتی خورشید خانوم،تو اگه خود خودت باشی بی نظیری.
نارنجی جونم من آلان خورشید روزهایم داره می رقصه و می تابه...
نارنجی،راستی می دونستی تو ، هم یکی از آرزوهای ته دل من بودی؟
یه دوست صمیمی که تو روزهای سخت تنهات نزاره.
دوستی که بعد از روز سخت باهات بخنده.
همه ی مزه های عجیب غریب زندگی باید این طوری،انقدر سریع توی تمام زندگیت سرازیر بشه...انقدر سریع که نه فقط تعجب خودت که تعجب همه رو برانگیزه!!
این ذهن من انقدر حالتهای مختلف رو برای خودش مجسم کرده که دیگه پر از پیچ و تاب،دره و کوهستان،گودال و گاهی یه دشت آروم و ساکت،بعضی وقتها یه دریای خروشان و وحشی و....شده!
خنده ام می گیره...می رقصم.وسط لنگ در هواییم یهو گریه ام می گیره.
به خداوندی خدایی که هنوز هست،قسم.قسم که من همه ی حسهای جورواجور رو دارم با هم هضم می کنم.انقدر هضمش سنگینه که همین الان دقیقا نفس کم آوردم...
هیچ کدوم از هوای بارونی و ملس این روزهای تهران هم بهم کمکی نکرد...
می دونم که چی بهم کمک می کنه.
می دونم
تو،هم می دونی...
خوابهایم انقدر طولانی می شود که گاهی از توی خواب خودم را بیدار می کنم.خسته می شم که در خواب انقدر جلوی آینه می ایستم یا کبوتری را پر می دهم.یا حتی از این هم بیزار می شم که تو خواب راحت می تونم اشک بریزم...
حال بد آدمها را از لابه لای خوابهایم می فهمم.تلفن را برمی دارم و زنگ می زنم....و چه ماجراهایی که برایم درست نمی شود.
بعد از خوابیدنهایم،همان جا تو تختم زیر لحاف نرمم،به این فکر می کنم که حوصله ندارم پا شم و به کارهای تو فکر کنم.حالا با منظور یا بی منظور.فرقی نمی کنه....
خیلی وقته نیت آدمها برام مهم نیست.این طوری راحت تر زندگی می کنم
در طول روز موفق هستم و اصلا کاری به نیت خوانی و این چیزا ندارم ولی یه چیز دیگه خیلی اذیتم می کنه ...انقدر که هر لحظه بزرگتر می شه و تمام ذهنم رو اشغال می کنه.
دائم این فکر تو سرم رژه می ره که چقدر سنگدل شدی.چقدر راحت آدمها رو فراموش می کنی.اصلا سعیده انگار یه دوره یخبندان تو وجودت شکل گرفته،تو هم حالیت نیست هی الکی می خندی و به همه این سوتفاهم رو می دی که آهای من گرمم و پر انرژی.اصلا دیدی که مدتهاست می تونی دروغ بگی؟
برای خودم چای می ریزم و آرام پشت میزم می شینم.به عکسهای روی میز نگاه می کنم.به موهای بلند و سیاه مامان.لبخند جذاب بابا....به ژستهای دوره کودکی برادرهام.به چشمهای چند سال پیش خودم که بی خیال می تونست خیره بشه تو زندگی.
همه جای اتاقم یه چیزی داره تا هی به یادم بندازه یه چیزی تو من عوض شده...قدرت اشیا رو می تونم لمس کنم.
حاضر می شم ...یه خداحافظ می گم و می زنم بیرون.تو ماشین آواز می خونم.
به معماهای حل نشده ی آدمها فکر می کنم.معماهایی که انگار تا جواب پیدا نکنی نمی تونی راحت از کنارش رد بشی.
از چراغ قرمزهای طولانی خوشم می آد.از پشت شیشه آدمها رو می بیینم.
ما آدمها زیاد حرف می زنیم،زیاد قول می دیم....ولی بلد نیستیم به همون اندازه هم به دیگران نزدیک شیم تا بتونن حرفهامون رو بفهمن.فقط از پشت دیوارهامون هی کلمه و جمله برای هم پرتاپ می کنیم.گاهی هم این وسط یه کلاغی حرفمون رو می دزده یا یه نسیم کوچولو حرف رو اشتباهی یه جای دیگه می بره.
همش فکر می کنم که فکر نمی کنم ولی زندگی من خیلی وقته به جز فکر چیز دیگه ای نیست.
می رم کافه...آروم می شینم و چای می نوشم.به خانومی هم که هی برمی گرده و تنهایی من رو وجب می گیره،فقط یه لبخند می زنم!
چه راه سختی در پیش داری
نمی دانی که روبه رویت کسی است که فقط روزهایش می گذرد
و دلش نمی خواهد چیزی بیشتر از این باشد
انقدر خسته است که برایش فرق نمی کند با مداد سیاه تقویمش را پرکند یا با مدادهای رنگی
اینجا شاید در بین راه استراحتگاهی داشته باشد ولی پایانش معلوم نیست
مسافر راههای بی پایان شدن جرات می خواهد
دیوانه ای می خواهد که به مشکلات پوزخند بزند
.
.
.
نسل دیوانگان کم شده است
تو از کدام نسلی؟
رو میزم خیلی شلوغه...تقویم رومیزیمو رو از خرداد هیچی روش ننوشتم.دو ماه بود کتاب نخونده بودم .امروز یه کتاب خوندم از آناگاوادا که دقیقا به سمت چیزایی منو برد که نمی خواستم بهش فکر کنم.
فکر می کنم آرزوهام براورده می شه.دوست داشتم یه فیلمی رو دوباره تلویزیون بذاره...فرداش دیدم داره می ذاره.چقدر آرزوی کوچیکی.پارسال هم دوست داشتم سوالها و حرفهامو به کسی که خیلی فکرمو مشغول کرده بود بزنم.امسال اون آدم من و زندگی منو می شناسه.
بچه بودم همیشه ۲۲ سالگی ام رو این طوری می دیدم که پشت فرمونم ...دارم از دانشگاه بر می گردم یا از محل کار.الان همینم.
الان دوست دارم یه زنی بشم که فقط یه چمدون داره.همش داره جاشو عوض می کنه.پولم با جون کندن در میاره...با کارگری،با تدریس،با فروختن چیز ومیزای مختلف،باعکس گرفتن از مردم و...
همیشه تو زندگی ام معمولی و متوسط بودم...یه جایی در وسط
از شاگردای معمولی کلاس،تو مدرسه های معمولی،بچه دوم خانواده...
حتی برای ...
این چند وقته زیاد آدمهایی مثل خودم دیدم.تازه فهمیدم که منم به دغدغه های هم نسلانم دچار شدم.
این چند وقته زیاد برای دیگران حرف زدم.تعجب می کنم که چطور تونستم بعضی چیزا رو به زبون بیارم.به مشاورم گفتم از اندامم خوشم می آد!به دختر خاله گفتم مرگ من روی تو تاثیر میذاره؟!از پدرم پرسیدم تا حالا خواسته به مامان خیانت بکنه؟از دوستم پرسیدم می خوای در آینده چه کاره بشوی؟!اونم همینو از من پرسید!
فردا آخرین امتحانه.الان دارم به روزی فکر می کنم که دیگه خرداد با امتحان یکی نباشه.البته زیاد فرق چندانی نمی کنه!!
این روزها به این هم فکر می کنم که شاید گزینه خواب تو من خذف شده...بزرگترین آرزوی الانم اینه که امشب بخوابم.من آرزوهام زود برآورده می شه!
وقتی از دوچرخه زمین می افتادم،دستانم که خونی میشد،فکر می کردم دنیا تمام شده است.ترس توی دلم سرازیر می شد.فکرم فقط به این سمت می رفت که چه کار کنم!
تو مدرسه نمرات پایان سال که می اومد به این فکر می کردم که اگه اون طوری که می خوام نشه،بازم دنیا تموم می شه.و همیشه به خاطر تموم نشدن دنیا درسهامو خوب می خوندم.
من از همون موقع ها عادت داشتم که زود پرده ی آخر نمایش رو بندازم و منتظر بمونم ببینم تماشاچی ها دست می زنند یا هیچ کاری انجام نمی دن.
و همیشه به خاطر همین عکس العملِ سریع تو ذهنم،موفقیتهای زیادی نصیبم شد.موفقیت هایی که کلی دست و هورا به همراه داشت.
از خطا کردن و وقت تلف کردن مثل یه مرض بی درمان فرار کردم.یادم رفت که گاهی ما آدمها با خطاهایمان می تونیم یه تعریف جدید از زندگی بسازیم.
حالا امروز بعد از یکسال و چند روز متوجه شدم که خطا کرده ام و عاشق اشتباهم شده ام.جوری که از زیر سایه اش نمی تونم خارج بشم.
21 سال هیچ اشتباهی رخ نداد...اما حالا اشتباهی دارم به بزرگی تمام دنیا.
یک سال است که فراموشت کرده ام.تو کتابها و حرفها دنبالت می گردم ولی این رو هم خوب می دونم که تو کجایی.فقط اشتباهم این است که چشمانم رو بی موقع می بندم.
ولی نمی دونم چرا دنیا تمام نمی شود...